غزلی از خاقانی همراه با شرح ابیات توسط شاهد
شرح ابیات توسط دکتر هادی پور
باتشکر از انتخاب این غزل توسط مدیر محترم وب باید بگویم با عنایت به اینکه خاقانی از قصیده سرایان سبک میانه و بینابین آذربایجانیست و در قصیده بعداز خود همتایی نیافته است ولیکن در غزل نیز دست کمی از غزلسرایان ندارد و این غزل مرا بر آن داشت تا برای هرچه بیشتر لذت بردن خوانندگان از آن نکاتی چند پیرامون زیبایی شناسی آن در حوزه های معانی و بدیع و بیان که بخشی ازعلم بلاغت هستند بیان کنم البته نکته وار وخلاصه درحد این مجال.
1-خونریزی ، دل سوختن و عاشق کشی معشوق از موتیفهای رایج شعر غنایی فارسی است و از جلوهاهی ناز معشوق و نیازعاشق چنانکه خاقانی هم مطلع غزلش را با توجه به این نکته شروع کرده است وحافظ در مطلع غزلی گوید:
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود/ تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
که البته آشنایان بزبان حفظ میدانند که حرف(تا) در مصرع دوم یعنی؛ باید منتظر بود و دید است و بیش ازاین فرصت بحث در خصوصش نیست وعلاقمندان رجوع کنند به حافظ نامه ذیل همین غزل .
خون ریختن معشوق و نیندیشیدنش به عشاق حکایت از همان ناز و بی اعتنایی معشوق دارد و عاشقان خود طالب این نوع کشته شدن بدست ناز و غمزه معشوقند و فروغی بسطامی چه زیبا گوید:
در ره عشق مرا حسرت مقتولی کشت/که نگاهی گه کشتن به رخ قاتل داشت.
عیار در اصل به معنی اوباش و راهزن و ولگرد است واز عجایب و زیبایی های شعربعد از سنایی بویژه شاعران صوفی گرا این است که کلمات با بارمعنایی منفی در شعرشان جنبه مثبت میگیرد مثل باده و میخانه و زنار و ...
2-در بیت سه نونو صحیح است بدون فاصله و قید مکرر است. بین هشیار و مست همتضاد معنایی جالبی برقرار است ومستی معشوق در این بیت و اشعار غنایی بخشی از نشانه های ناز اوست که نیاز عاشقان را بیشتر میکند و از جلوه های آن مستانه و بی خبر از میان جمع مشتاقانش گذشتن است و البته داشتن چشم مخمور.چنانکه شاعری این نوع مغرورانه ومستانه گذشتن را چنین به تصویر میکشد:
غرور حسن تو نازم که نیست نیم نگاهش/گر آسمان به تمنا غبار راه تو بوسد
3-در بیت 4 واج آرایی یا رقص حرف(ن) خوش نشسته است درکلمات نور-نهان-من-رمان-من-جان-من- چنین و در ترکیب نور نهان پارادوکس یا تناقض نمایی وجود دارد.
4- بوس از تو وجان از من نیز جلوه ای از ناز معشوقانه و نیاز عاشقانه درشعرغنایی فارسی است و در این تعبیر خاقانی، بوسه ای از معشوق بقیمت جان عاشق است و حافظ این تعبیر را با حسرتی خاص چنین تجدید بنا کرده است:
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم وبرفت.
5- یکی از تصاویر شعر غنایی فارسی در حوزه عشق، تشبیه عاشق به مرغی است که گرفتار دام معشوق اعم از دام زلف و ... می افتد والبته این گرفتاری هم برعاشق شیرین است چنانکه درغزلی دیگر گوید:
مرغیست دلم طرفه که بر دام تو زد عشق
خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید
و فریدون مشیری گوید:
چون کبوتر لب بام تو نشستم/توبه من سنگ زدی/ من نگسستم نرمیدم/
و دیگری با لحنی واسوختگرایانه که الان مجال بحثش نیست میگوید:
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
و مثالهای دیگر.
6-کشته و عیسی تلمیح دارند به معجزه عیسی که کشتگان راباذن ا... زنده میکرد.
7-عاشق صوفی جان ترکیبی است وصفی که تا جایی که ذهن ناقصم یاری میدهد پیش از خاقانی ندیده ام و از ترکیبات بدیع اوست و صوفی از سر دار و ندارش میگذرد و عاشق صوفی جان از سر جان میگذرد در ره معشوق.
تمام این موارد زمانی میتواند در شعر خوش درخشد که بی اختیار و بدون تعقید بر شعر وارد شوند والا خواننده با ذوق با خواندن شعر زود میفهمد که این صنایع از سر جبر و الزام بوده اند یا هنر و خصیصه های شعری و ذوق شاعر آنها را بدنبال خود کشیده است.
با تشکر از همه عزیزان .ارادتمندتان : هادی پور